یکی هست که به کمک تو نیاز داره ...

تو هیچی نیستی!!! تو خیلی وقته مردی.. فکر می کنی  زنده ای. فقط داری نفس می کشی ...این لعنتی چیه که همه چیزت شده ...این چه بلایی بود که سر خودت آوردی به خودت نگاه کن ببین چی  ازت مونده چی داری. جز یه جسم ضعیف و یه روحیه شکست خورده واراده ای که خیلی وقته از بین رفته ...اگه به آینده امیدواری باید بگم خیلی  خوش خیالی با این اوضاع خرابت مطمئن باش هیچ آینده ای برای تو وجود نداره...گاهی اوقات که ...

خیلی زور می زنی دو سه هفته خودنو پاک نگه می داری هوا ورت می داره که واسه همیشه می ذاریش کنار ولی نه... تو نمی تونی فراموشش کنی  هنوزم که هنوزه نمی دونی خودتو به چه دردی گرفتار کردی شاید فکر می کنی که بالاخره یه روزی از شرش خلاص می شی ولی اگه منصف باشی می بینی که همه زندگیت شده حسرت و خیال ...حسرت برای کاری که انجام میدی و خیال اینکه می تونی ترکش کنی... روز به روز وضعت داره  بدتر می شه روز به روز به مرگ نزدیک تر می شی ...مرگ برای تو سفر به یه جهان تازه نیست سفر به اعماق جهنمه...فکر می کنی اگه دنیا رو با این گناه ترک کنی خدا تو رو می بخشه؟؟..

برو جلو آینه یه نگاه به خودت بنداز این حلقه ی کبودی که دور چشماته حلقه ی بندگی شیطان نیست؟؟ درباره ی خودت چی فکر می کنی ؟؟چه نمره ای می دی به خودت؟؟

برو بیرون تو خیابون یه نگاهی به اطرافت بنداز هر کسی مشغول یه کارییه حتی اون گربه ی روی دیوارم داره یه کاری انجام میده، داره یه حرکتی از خودش نشون می ده ...تو جز فکر کردن به مسائل منحرف جنسی، جز فکر و خیال ترک چه کار دیگه ای ازت ساختست؟؟...چه کار دیگه ای می تونی انجام بدی؟؟

هر روز که از خواب پا می شی به خودت می گی از امروز به خودم قول میدم که دیگه هرگز این کارو انجام ندم...ولی تو همون روز تقی به توقی بخوره و  یه صحنه تحریک کننده ببینی  یا یه فکر تحریک کننده بیاد تو سرت، جلدی میری این کارو انجام میدی...تا یکی دو ساعت پیش از توبه و ترک و این جور چیزا حرف می زدی حالا که تو موقعیتش قرار گرفتی  هیچ چیو به یاد نمیاری انگار هیپنوتیزم شدی نمی تونی فکر کنی ...در اون لحظات کشش و جذبه ی خیلی زیادی به سمت گناه حس می کنی و هیچ علاقه ای هم به شنیدن حرفای عقلت نداری..هر جور شده این کارو انجام میدی بعد از این که به خودت میای می بینی همه ی دنیا رو سرت آوار شده از خودت از عالم و آدم متنفری؟؟دوست داری یه جای خلوت گیر بیاری و به حال خودت زار بزنی..همه ی این بدبختی ها و افسوس ها واسه این بود که اون لحظه رو مقاومت نکردی ...اگه علی رغم میل باطنیت ایستادگی می کردی الان لذت پیروزی همه ی وجودتو فرا گرفته بود لذتی که باهات می موند لذتی که از جنس لذت گناه نبود  لذتی که آه و حسرت به دنبال نداشت لذتی که  سرافکندت نمی کرد...

حضرت یوسف هم مثه من وتو یه آدم بود آدمی که می  تونست گناه کنه وقتی با پیشنهاد شیطانی زلیخا روبه رو شد در اون لحظات سخت و نفس گیر خواسته ی دلشو به خواسته ی خدا و عقلش فروخت و پیروز شد... چرا؟؟چون چهر ه ی واقعی گناه رو دید و حضور خدا رو در کنار خودش حس کرد...

وقتی در یه قدمی انجام این کار قرار گرفتی به حال و روزت بعد از خودارضایی کردن فکر کن به افسوس و حسرت بعد از گناه فکر کن به بلاهایی که تا حالا سرت آورده به سال های عمرت که غرق در این گناه تلف شده...

الان یه آدم بدبخت و بی کس هست که به کمک تو خیلی نیاز داره این آدم در یه قدمی دره ی مرگ و نابودی قرار گرفته از همه ی عالم وآدم نا امیده هیچکی به فکرش نیست داره از دست میره  فقط تو می تونی بهش کمک کنی تا از دست نرفته یه کاری بکن...

اون آدم خودتی

به خودت بیا