خاطره ی چند شب پیش

دو سه شب پیش با یکی از دوستام رفتیم بیرون می خواستیم سوار تاکسی بشیم .یه آقایی چند قدم جلوتر از ما منتظر تاکسی بود. یه تاکسی وایساد  من و دوستم سوار شدیم به اون آقاهه گفتم جا داره بیا بالا...گفت نه من می خوام دربست بگیرم ...راننده بهش گفت این آقایونو جایی که میخوان پیاده شون می کنم بعد دربست در خدمت شما هستم بیا بالا این وقت شب ماشین کمه...

اون یارو هم قبول کرد و اومد بالا کنار من نشست...یه چند دیقه گذشت یه لرزشهایی احساس می کردم

اول فکر کردم که مال تکون های ماشینه بعد که دقیق شدم دیدم همون مرده  که بغل دست من نشسته داره می لرزه باورتون نمی شه زانوش انگار روی ویبره بود نگاش کردم دیدم سرشو انداخته پایین و با دست پیشونیشو گرفته ...نمی دونستم چه مرگشه ،بی قرار بود بهش گفتم آقا شما حالتون خوبه. گفت آره خوبم مگه چیه؟؟ گفتم :هیچی.

یه خیابونو رد کردیم بهم گفت:آقا میشه خواهش کنم شما و دوستتون از ماشین پیاده شین من کارم خیلی واجب تره زودتر باید خودمو به یه جایی برسونم.کرایه تونم خودم حساب می کنم...گفتم :شما لطف دارین، ما هم مثه شما کارمون واجبه...حالش خیلی بد بود...دوستم که به قیافه اون آقاهه زل زده بود بهش گفت:ببخشید شما پدر شاهین نیستین همون پسری که تو نانوای روبه روی خونه ما کار می کرد...آقاهه گفت: آره  ولی شاهین الان داره تهران جوشکاری اسکلت کار می کنه.راننده گفت ماشالله جوشکاری کلا کار خوب و پول سازیه...بهش گفتم:پسرتون براتون پول می فرسته یا از اوناییه که واسه کار میرن تهران ولی همین که  چششون به زرق و برق چند تا دختر بیفته ،خانوادشونو فراموش می کنن...گفت:شاهین وقتی چند ماهش بود مادرش از دنیا رفت از اون موقع هم براش پدر بودم و هم مادر. پسرم بچه خیلی خوب و سر به راهیه  سر هر ماه خرجی من و خواهرای بزرگترشو می فرسته،شاهین از اعتیاد و بدبختی باباش درس گرفته و خدا روشکر اصلا اهل دود و دم نیست...

به خودم گفتم ای  داد و بیداد یارو معتاده و ما نمی دونستیم الانم خماره که این جوری داره می لرزه و بی قراره...این وقت شبم لابد می خواد بره مواد بگیره که اینقد عجله داره...شرمندگی رو میشد از تو چشاش دید دلم به حالش سوخت خواستم بهش دلداری بدم.

گفتم: عمو جون غصه نخور همین که یه پسر خوب و سر به راه داری باید خدا روشکر کنی من که اصلا به درد خوونوادم نمی خورم .این دوره زمونه هرکی به یه چیزی اعتیاد داره .من جوونایی رو می شناسم که به چیزایی اعتیاد دارن که اصلا نمی شه فکرشو کرد(منظورم خودم بود)...

راننده گفت:تو زحمت خودتو واسه شاهین کشیدی همه ی ما تو زندگیمون مشکل داریم به خدا توکل کن ....

وقتی رسیدیم من و دوستم از ماشین پیاده شدیم و خداحافظی کردیم ...اون شب همش تو فکر بودم چهره ی درمونده ی اون مرد جلوی چشام بود ...

تو راه برگشت به خونه زیر نور تیر برقهای خیابون قدم می زدم و به این فکر می کردم که  ماها هم معتادیم ولی اینطور نیست که یکی دو روز اون کارو انجام ندیم به خماری و لرزش و بی قراری بیفتیم ...کسی تو جامعه به من و تو به چشم یه آدم حقیر و معتاد نگاه نمی کنه ....اون یارو اگه نیم ساعت دیرتر مواد پیدا می کرد مثه مار از درد به خودش می پیچید مثه مرغ سر کنده می شد...ولی تو اگه دو سه روز این کارو انجام ندی نه تنها درد نمی کشی بلکه احساس شادابی و سرزندگی می کنی.چند روز که جلوی خودتو بگیری انگیزت چند برابر می شه اعتماد به نفست می ره بالا احساس می کنی خیلی سرحال و سر زنده ای...تو می تونی از ترکت لذت ببری ولی ترک برای اون یارو سراسر درد و رنجه...اون یارو حتی اگه با تمام وجودش اراده کنه  موادو بذاره کنار و به مواد فکرم نکنه بدنش اون مجبور می کنه که دوباره بره سمت مواد...ولی تو اگه اراده کنی که دیگه این کارو انجام ندی بدنت با همه ی وجود از ترکت استقبال می کنه...بعد یه مدت(کوتاه یا طولانی بودنش بستگی به شدت اعتیادت داره) تاثیر ترک رو در روح و جسم خودت حس می کنی...دیگه خودتو یه موجود حقیر و شکست خورده نمی دونی...بدنت جون تازه ای پیدا می کنه رنگ و روت وا می شه تناسب اندام پیدا می کنی .قیافت دیگه مثه سابق تکیده و بی فروغ نیست...حلقه ی سیاه دور چشات کم کم محو می شه...هوش و حواست کم کم بر می گرده سر جای خودش حافظه ت تقویت می شه می تونی درس بخونی. دیگه عذاب وجدان نداری.احساس می کنی به خدا نزدیکتری.و تغییرات مثبت دیگه ای که اونا رو به مرور در روح و بدنت حس میکنی...